

برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست![]()
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد ![]()
میشه مثل یه قطره اشك بعضیا رو از چشمت بندازی .... ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشكی رو بگیری كه با رفتن بعضیا از چشمت جاری میشه ![]()

تو اگه با منوهمراه منی
یک به یک فاصله ها را بردار
![]()
ممنون از کسانی که برام مرحم آورده بودن ![]()
شرمنده که این مدت نبودم به خاطر مشکلات تلفن بود![]()
حالا چند عکس که کاره خدم هست رو ببینید و بعد نظر بدین![]()

برای دیدن بقه اش روی ادامه مطلب کلیک کنید.....

ممنون از کسی که این مطلب را برایم گذاشته بود!

با تشکر از دوست خوبم که این مطلب را برایم فرستاده بود!
من و دوری از تو ای گل نمی تونم نمی تونم
بعد تو ای همه هستم ، محاله زنده بمونم
مهلتی که جای مادر به گلوت بوسه بکارم
یوسفم بذار براتون پیرهن کهنه بیارم
***
زینبم با اون نگات می زنی آتیش به جونم
قاتلم آه تو می شه اگه من اینجا بمونم
چشم تو غرق ستاره اس ، دل تو لبریز آهه
خواهر این اشکو نگه دار که هنوز اول راهه
من باید شهید شم اینجا ، تو باید که زنده باشی
سوی شام و سوی کوفه همسفر با بچه ها شی
تنمو میون گودال سرمو رو نی می بینی
با دلی که غرق خونه بوسه از گلوم می چینی
می زنی بوسه به رگهام ، که دارن نشون خنجر
می شنوی گلی خمیده ، هی می گه غریب مادر

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت : من !
خدا شعله ای به او داد
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت
سینه اش آتش گرفت ,
خدا لبخند زد ,
لیلی هم لبخند زد
خدا گفت : شعله را خرج کن ,
زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گر میگرفت ,
خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید ,
می ترسید آتش اش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست ,
خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید ,
مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید
آتش ماند...
گذشته فریبم داد ...
از حال بیزارم ...
از آینده وحشت دارم ...
دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم !!!

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی
بهونه می باره
به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی
کشه ...
می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ...
آفتابی شه ...!!! کاش ...کاش ...می شد مثل آسمون
بود ...
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره
آفتابی شی

مردان در صید عشق به وسعت نا منتهایی نا مردند.
گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند ...
اما همین که مطمئن شدند ;
مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند.
لیلی
خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من
، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد
. آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و
ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت ت
ا ليلي را بسازد
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به
دست خويشتن
.شيطان گفت : آسودگي است ، خياليست خوش
.خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جستوجو است ، ليلي نرسيدن است
. نداشتن و بخشيدن
.شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست
شيطان گفت : ساده است ، همين جايي و دم دست .
و دنيا پر شد از ليليهاي زود
، ليليهاي ساده اينجايي ، ليليهاي نزديك لحظهاي
خدا گفت : ليلي زندگيست . زيستني از نوعي ديگر
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و ميدانست
كه ليلي تا ابد طول
ميكشد.
چشم هایت مثل باران دیدنی است
شهر خاموش از نوایت دیدنی است
من در این شهر سکوت و سرزنش
گم شدم لیک انتظارت دیدنی است


در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود:
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم
* شما در يك مهماني به همراه دوستانتون ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن" ، به اين مي گن تبليغات
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين ، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي
*شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا
* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار
* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي كنيد به ش كم محلي كنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسكو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيك در بازاريابي.
* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاكتيكي در بازاريابي.
* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?؛همون لحظه يه دختر ديگه كه قبلا با همين كلمات گولش زده بوديد سروكلش پيدا مي شه و رسواتون ميكنه
به اين ميگن تاثيرسوء سابقه در بازار.
*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?؛همون لحظه پاتون ميره روي پوست موز و جلوي طرف ولو مي شيد به اين ميگن ضايع شدگي مفرط يا فقدان ثبات در بازار.
*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي خواهيد بگيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?؛ كه يك هو يك دختر زيباتر از اون رو پشت سرش مي بينيد فورا مسير رو عوض مي كنيد و به سمت دختر جديد مي ريد.
به اين ميگن چشم چراني، نه ببخشيد تحليل لحظه به لحظه بازار.
* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?؛ اونهم با شعف خاصي برمي گرده و لبخند مي زنه ، شما كه باديدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پي برديد سرخ و سفيد شده و مجبوريد براي رهايي آسمون ريسمون ببافيدبه اين ميگن بدبياري يا خطاي بازار
* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين كه جلو بريد و بگيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?؛ به مادرتون مي گيد كه با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.
* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن?؛ اون هم با دوست اش صحبت مي كنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي كنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!
* شما در يك مهماني ، دخترِهاي بسيار زيبايِ فراواني رو مي بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان مي شيد كه جلو كدوم بريد و بگيد: ?من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن بعد ما مي تونيم با هم بيش از دوبچه داشته باشيم?؛ به اين ميگن فقدان استراتژي در بازار
تو که خوشحالی دلم را شکستی بدان ای بیچاره کور، آن چه را که شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی![]()
یکی بود یکی نبود زیره گنبده کبود
شکایت از دلم دارم متهمه به عاشقی
دلی که پر کشید و رفت اما هنوز تو عاشقی
این دله زندونیه من مجرمه بنده اوله
چی بگم؟ از کجا بگم؟ فقط شکایتو گله
یکی بود یکی نبود زیره گنبده کبود
هیچکسی همدمه دله تنها و بی کسم نبود
سفرت درده کمی نیست واسه ی دلم میدونی
راستی باورم نمیشه تو میری و نمیمونی
ریشه بستی تو تمومه لحظه های بی قراریم
دلت از سنگه که میخوای دلمو تنها بذاری
تو آخرین نگاه تو من دیگه پیدا نبودم
کی جای من بود تو چشات هیچوقت اینو نفهمیدم
نذار که بین منو تو هر چی بوده خاطره شه
تو بری و من بمونم قصه ی ما تموم بشه
یه عهدی بود میونه ما اما حالا یه خاطرس
از تو فقط مونده برام یه خاطره همینو بس
خودت نگفتی که میری اما نگات رفتنی بود
هر چی میگفتم که نرو بهونه هات تکراری بود
هر جا میرم یاده چشات تو قابه چشمایه منه
صدات میاد اما خودت نیستی دلم پر از غمه
دیگه دلت که اینجا نیست یادت ولی پیش منه
تو نیستیو شب گریه ها دربدری کاره منه
نذار که دیوونه بشم نذار از عشقت بسوزم
بارونه چشمام میباره از دوریه تو هنوزم
اگه صدامو میشنوی بدون یکی دوست داره
یکی که چشماشو نیستی بارون میباره
اگه صدامو میشنوی بدون یکی منتظره
یکی برای دیدنت نشسته پشته پنجره
یکی بود یکی نبود زیره گنبده کبود
هیچکسی همدمه دله تنها و بی کسم نبود
بازی عشق و دیوانگی...![]()
در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای
همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم.
از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه...
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...
همه پنهان شده بودندبجز ((عشق))که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجب هم نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش...
هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رز پنهان شد.
((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم.
اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود.
(حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است.ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت زيادی آن را در بوته های گل رز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل بيرون آمد ؛بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.
اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.
((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
((عشق)) پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی ؛اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.
...واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار او.![]()

قفس برای پرنده هاست![]()
اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد![]()
من پرنده نيستم![]()
اماسال هاست که دلم![]()
درقفس تنهايی محبوس است![]()
دستی کو تا اين قفس را بگشايد![]()
وپرواز رابرمن بياموزد![]()
عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود

شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند تار زلف توست اما رشته جان من است![]()
حكايت جالبيست كه فراموش شدگان ، فراموش شوندگان را هرگز فراموش نمي كنند.![]()

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو![]()

زندگی سه تفسیر است:
خندیدن
بخشیدن
و
فراموش کردن
پس:
بخند
ببخش
و
فراموش کن
